تبليغاتX
اشعار ناب فروغ

اشعار ناب فروغ

خواستم شعری برای فروغ بگویم

دیدم که چاپ نمیکنید

گفتم که نامش را دروغ بگویم

دیدم که باور نمی کنید

باور کنید!

آخر چگونه بنویسم که بعد خط نزنید؟

حتی برای سکوت که مهر معاصر لب های ماست

در ایمان بیاوریمی که بر دکه هاست

جای فروغ و چند سطر خالی ست

باور نمی کنید؟

لطفا چاپ نکنید!

                                  علی عبد الرضایی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 6:26 بعد از ظهر توسط محبوبه جباری |


"اگر امروز فروغ زنده بود بی گمان از سیستم ویندوز خیلی خوشش می آمد چون عاشق پنجره ها بود"

                

پنجره ها روزنه ها و دریچه ها مهمترین دغدغه های ذهن فروغ بودند پنجره در شعر فروغ نماد پیوند با دیگران است پنجره زمزمه همیشگی فروغ است وهمین طور دلبستگی ماندگار او

هر پنجره روزنه ایست به سوی روشنایی به سوی نور و برای نشان دادن عواطف انسانی

 اما این پنجره ها احساس و ادراک هم دارند!!!

"اکنون دوباره پنجره ها خود را

در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند"(دیوارهای مرزـدفتر تولدی دیگر)

اما فقط روشنای و نور از آنها عبور نمیکنند شب و تاریکی و انزوا و ... نیز از همین روزنه ها وارد می شوند:

"ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی..."(دریافتـ ـ دفتر تولدی دیگر)

اما نومیدی چاره کار نیست...فقط نور امید است که می تواند این تاریکی را در هم بشکند و دریچه ای رو به خوشبختی بگشاید.

 در دید فروغ "یار مهربان" است که می تواند این نور را به ارمغان بیاورد:

"من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه های خوشبخت بنگرم"(هدیه- دفتر تولدی دیگر)

اما پنجره برای دیدن کافی نیست وتنها امکان دیدن و درک کردن را مهیا میسازد...

"میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای ست"

پنجره دروازه ای برای دیدن و شنیدن و درک رموز هستی ست رموزی که در دل زندگی نهفته است و آنجا نور است و ادراک و بینایی...

"یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن...

...یک پنجره که دست های کوچک تنهایی  را

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم

سر شار می کند...

...یک پنجره برای من کافیست..."(پنجره ـدفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 10:58 بعد از ظهر توسط محبوبه جباری |


"فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم"

ضربه‌ی نخستین سطر شعر به کششی منجر می‌شود که در سطرهای بعدی شاعر خلاصه ای از زندگی خویش را روایت می‌کند. روایتی که با طعنه‌زدن به بدنه‌ی پوسیده‌ی اجتماع، هرگز صرفا شخصی و کسالت‌بار نخواهد بود.

"تولد فروغ" تولدی که در بدو خویش با عصیان از هنجارهای فرهنگی جامعه همراه است. فرهنگی که عظمتش را در گذشته‌ای پرافتخار می‌بیند و با روایتی اسطوره‌ای از "آن‌چه که بود"و نه از "آن‌چه که هست" سخن می گوید.

 نسلی که:

"زنده است،

مانند زنده‌رود،

که یک روز زنده بود."

و البته امروز تنها به نامی از "زنده‌بودن" دلخوش است.

فرهنگی که شعر را به وزن می‌شناسد، مدرن‌بودن را در ادا درآوردن و روشنفکری را به قلمبه حرف‌زدن می داند و فروغ در چنین جامعه‌ای تولد خویش را عصیانی  بر جامعه می‌سازد.

او با اولین نگاه رسمی‌اش از "لای پرده" شاعرانی را می‌بیند:

"که حقه‌بازها همه در هیأت غریب گدایان

در لای خاکروبه،

به دنبال وزن و قافیه می‌گردند"

و در "نخستین قدم رسمی‌اش" یکباره "از میان لجنزارهای تیره" بلبلانی را مشاهده می‌کند که "سیاهی لجنزار" آنان را به "کلاغ سیاه" مبدل کرده است.

رسالت فروغ نه تنها "نقد بدنه‌ی اجتماعی" بلکه نقد "فضلای فکور" و "فاضلان روشنفکر" است.

او با آینه‌گرفتن در برابر آن‌ها اداهای آنان را به رخ می‌کشد:

روشنفکری که با

"صرف چند بادیه پپسی‌کولای ناخالص

و پخش چند یاحق و یاهو و وغ‌وغ و هوهو"

هویتش را تثبیت می‌کند.

طعنه‌های اجتماعی فروغ به بخش‌های مختلف در سطرهای بعدی همچنان ادامه می‌یابد:

"خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره

به یک دستگاه مسند مخمل‌پوش

در مجلس تجمع و تأمین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم."

طعنه‌هایی که طنز به کار رفته در آن‌ها گاهی مرز میان تعریف‌ها و تمسخرها را پنهان می‌کند.

 او "در میان توده‌ی سازنده‌ای، قدم به عرصه‌ی هستی" نهاده است:

"که گرچه نان ندارد، اما به جای آن

میدان دید باز و وسیعی دارد"

بخش پایانی شعر فروغ شاهکاری بی‌نظیر در نوع خود است، که کالبدشکافی آن درحقیقت بیانگر سرنوشت محتوم روشنفکران و مبارزان واقعی یک قرن اخیر ایران است. امیرکبیر، مصدق، هدایت، اخوان و... بزرگانی که همت‌شان صرف مبارزه در راه اصلاح ضعف‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران شد، ولی پیش از آن که مرگ حقیقی‌شان به واقعیت بپیوندد، مرگ آرمان‌های‌شان را در باطن احساس کردند و این‌گونه است که فروغ نیز به عنوان روشنفکری عمل‌گرا در سطور پایانی شعری، که در نوع خود زندگی است،افتخارش این است که با ادای احترام به این "سرزمین پرگهر"خود را دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند، چرا که او حتی سقوطش را فتحی می‌بیند در تاریخ.

فتحی به قیمت رسوایی دوباره‌ی "استاد آبراهام صهبا"ها:

"فاتح شدم، بله فاتح شدم

پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آن‌چنان مقام رفیعی رسیده است،

که در چهارچوب پنجره‌ای

در ارتفاع ۶۷۸ متری سطح زمین قرار گرفته‌ست

و افتخار این را دارد

که می‌تواند از همین دریچه ـ نه از راه پلکان ـ خود را

دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش این است

که در ازای ۶۷۸ سکه،

حضرت استاد ابراهام صهبا

مرثیه‌ای به قافیه‌ی کشک در رثای حیاتش رقم زند."

                                                                 برگرفته از پایگاه ادبی خزه با تصرف و تلخیص

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 11:35 بعد از ظهر توسط محبوبه جباری |


        1     

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 5:11 بعد از ظهر توسط محبوبه جباری |


دوستان خوبم سلام. من برگشتم با کوله باری از ۱۳و۱۴ (جای شکرش باقیه که مشروط نمیشیم)امروز می خوام یه شعر داغ تابستونی از فروغ بزنم .ادامه ی اون مقاله رو هم حالا وقت هست بعدا میزنم

                           9


سپيده عشق

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست

خيره بر سايه های وحشی بيد
می خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خويش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتی ناشناس و رؤيا رنگ
می دود همچو خون به رگ هايم

آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمی در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده

بر لبم شعله های بوسه تو
می شكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سينه من
پنجه بر چنگ و رود می سايد
همره نغمه های موزونش
گوئيا بوی عود می آيد

آه ... باور نمی كنم كه مرا
با تو پيوستنی چنين باشد
نگه آندو چشم شورافكن
سوی من گرم و دلنشين باشد

بی گمان زان جهان رؤيائی
زهره بر من فكنده ديده عشق
می نويسم بروی دفتر خويش
                  «جاودان باشی، ای سپيده عشق»

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 12:40 بعد از ظهر توسط محبوبه جباری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من یعنی نویسنده این وبلاگ محبوبه جباری 20 ساله دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی لرستان و عاشق ادبیات و خصوصا نو آوری در شعر هستم برای همین سعی کردم فروغ رو کشف کنم و به بقیه هم شاهکارشو نشون بدم امیدوارم لذت ببرید


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

آغاز فصل سرد
ذهن های زیبا
پزشکی85
انجمن دانش آموختگان سمپاد
وبلاگ کلاس
حرفهای دل مرد پاییزی
قلب یک فرشته
در بي كران آبي دلها
نامه های تنهایی
دل نوشته های من
تنهاترین ستاره
دریچه های زندگی
آسمانی غرق ستاره
آیدا در آیینه
خط خطی های خیال
دوران معاصر
زندگی و خاطرات سمانه
بابک صحرا نورد


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS